![]() |
![]() |
|
| من خِشت میکَنم از آنچه در من است ،از سدِ راه خود... |
|
۱- سلام ۲- چند روزی هست که بی هوا این شعر فریدون مشیری تو ذهنمه ولی فقط دو بیت از اون یادم بود . امروز از تویه نت جستجو کردم و با لاخره پیداش کردم . "در صبح آشنا يي شيرينمان تو را ۳- هفته ی سختی بود این هفته . کلاسهای اصفهان از این هفته شروع شده بود و ما ناچار بود یم ساعت ۵.۵ صبح بیدار و بشیم و عازم اصفهان تا بتونیم ساعت ۷.۵ سر کلاس باشیم . وای که چقدر بدم میاد از مسیر اصفهان . باز جای شکرش باقی است که همکارمون هم این کلاس را میاد و با ماشین اون رفت و آمد میکنیم . یه خانم هم از یکی از آژانس های زیر مجموعه با ما هستند . دختر خوبیه . ولی فکر میکنم خیلی زندگی سختی داره . فردا روز امتحان هست ۴۵نمره و هفته آینده هم ادامه درس و کلاس . و ۵۵ نمره دیگه از امتحان /. ۴- دیروز از اصفهان که امدم با یکی از دوستای دوران بچگیم رفتیم خانه هنرمندان انجمن ادبی نقد شعر . خیلی واسم جالب بود . چقدر از این محیط های اجتماعی دور شده بودم . چقدر همه کوچیک بودند و کم سن . دو تا دختر ۱۳ ساله هم جزء شعرا بودند و اتفاقا شعرای خوبی خوندند . دو تا پیرمرد ۶۰ الی ۷۰ ساله هم بوند که اتفاقا شعراشون رو هم چاپ کرده بوند و کتاب داشتند . منم شعر خوندم یکی از شعرای سال ۸۲ رو که سروده بودم . نقد چندانی روی اون نکردند . تصور کردم چون غریبه هستم شعرم ارزش نقد نداشته و نخواستند نقد کنند ولی دبیر انجمن گفت واقعا تاسف میخوریم که شعر گفتن رو ترک کردین و دیگه شعر نمیگین . آخه تویه معرفی خودم گفتم که از ۷۶ شعر گفتم تا ۸۲ و دیگر هیچ ... " زین لحظه تردید فرو مانده ترینم دیریست که من سنگ ترین سنگ زمینم " ۵- یه آقایی بنام حیدری فارسانی یه غزل خوندند که دو بیتش را یادم مونده اینجا مینویسم شعر خوبی بود ... البته به نظر من . " آرزو داشتم از تنهایی با خودم این همه خلوت نکنم جای این قدر دعا و گریه کاش می شد به تو عادت نکنم "
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 11:53 توسط کارمند |
|
|
1- حدود دو هفته پيش يا شايدم بيشتر همون خانمي كه ذكر خيرش در مطلب قبلي خدمتتون رفت واسم كامنت خصوصي گذاشته بود . الان ميخواستم كامنتش رو پاك كنم گفتم بهتره اينجا بگذارمش كه هم شما بخونيين و هم من اونو به عنوان يادگاري داشته باشم . من كه نفهميدم منظورش از اين كامنت چي بود و ميخواست به چه هدفي برسه ولي شايد شما بفهمين . اين هم كامنت.... "فکرشو نمیکنی ! منم همونی که میدونی (که هستم) . و همیشه این تو نیستی که انتخاب میکنی... مزاحمت البته واژه بهتریه , واسه اینکه دست از من و عشقم بکشی بهت ثابت میکنم که فقط و فقط من و عشقم مال همیم 0" 2- الان فرودگاهم . ديروز ميخواستم وبلاگ رو اپديت كنم . همين كه تصميم گرفتم برق رفت و منم ديگه حوصله روشن كردن سيستم رو پيدا نكردم . ديروز همينطوري حالم بد بود . و امروز هم . زياد حوصله ندارم . خسته ام . ديروززبه پوچي رسيده بودم و امروز هم . امشب عروسي خواهر همكارمون دعوتيم و من با اين روحيه اصلا حوصله رفتن ندارم . بهتره بگم انگيزه به جاي حوصله . ديشب يه مقداري با برادرم درد دل كردم به هواي اينكه دردمو بفهمه و يه مقداري از اين غصه هايي كه منو وادار ميكنه تويه لاك خودم باشم و كمتر بخندم و فقط اداي ادمهاي شاد را در بيارم كم كنه . ولي اون هم بنده خدا خودش تويه اين ماجرا ها گير كرده . ديروز تويه گلوم سنگيني يه چيزي رو احساس ميكردم . مثل اين باشه كه بغض كرده باشي و نتوني گريه كني ولي من بغض نكرده بودم . گلوم سفت و سنگين بود . و من مدام احساس ميكردم مقنعه منو داره خفه ميكنه . امروز فشار گيجگاه هم به گلوم اضافه شده . فكر ميكنم عصبي هستم . 3- چند روز پيش متوجه شدم يكي از قوم و خويش ها پيغام داده كه اگه پسرش بياد منو خواستگاري كنه رسما خودش رو ميكشه . اين حرف هم چند روز نقل محافلمون بود و هر كسي نظر خودش رو ميداد ولي بيشتر جنبه طنز گرفته و من گاها فكر ميكنم كه من باعث ميشم كه يه نفر خودش رو بكشه . تصورش جالبه اگه اين اتفاق بيفته همه در حال گريه زاري منو با انگشت نشون ميدن و ميگن اين قاتله ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ..... فكر كنين !!!!! 4- از روز دوشنبه كلاس اشيا گمشده خواهيم داشت به مدت 4 روز اداره خودمون . استاد صبح با پرواز تهران اومد . از روز شنبه بايد برم اصفهان كلاس فروش به مدت دو هفته .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:12 توسط کارمند |
|
|
چه غمگین است باغ دیروزکه امروز سفید است و خاکستری
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:48 توسط کارمند |
|
|
1- یه چیز جالب ... یهو نشستی بیخبر از همه جا یکی زنگ میزنه بهت که نظرات خصوصیتو بخون . !!!! متعجب میشی و کمی متحیر . باشه میخونم !!! وقتی میخونی خنده ات میگیره ... چه جالب . اگه زنگ نزده بود که کامنتت رو بخون قطعا فکر میکردی اشتباهی ارسال شده . ولی الان چی .؟؟؟ فکرت کجا باید منحرف بشه ؟ به کی ؟ این پیغام یعنی چی ؟ تهدید ؟؟!!! شوخی؟؟!!! من به کی .... خودم نمیدونم ؟؟؟؟!!! بهر حال خیلی شوخیه با مزه ایی بود . حیف که بهم گفته کامنتش رو نگذارم اگر نه حتما این کار رو میکردم که شماها هم بخونین . بسه دیگه خیلی کنجکاوی نکنین /. 2- دو تا کامنت آخری مثل اینکه نکته انحرافی داشته ... مثل اینکه خواننده های وبلاگ برداشتهای عشقولانه ایی از این مطالب داشتند . "ای بابا ... گذشت دورانی که خنده های ما گوشهایتان را می آزرد و اکنون زمان آن رسیده که کوله باری از اندوخته هایمان را برداریم و برای مرگ آماده شویم . " (این از اون حرفها بود ) 3- در مورد تلفن و صحبتهای رد و بدل شده خیلی فکر کردم . دو ساعتی از روش گذشته . هر جوری فکر میکنم احساس میکنم یه بازی خنده داره یا یه شرط بندیه جالب که منم بی هوا تویه این مسئله قاطی شدم . 4- دیشب دوباره با خدا زدیم به تیریپ هم . قهر کردم باهاش خواستم نماز نخونم . دیدم نمیشه . رفتم نمازمو خوندم تا تمام شد جا نمازمو جمع کردم . مثل آدمهای قهر . بهش گفتم تا خداییتو ثابت نکنی همین جوری رفتار میکنم . واسه چی هی باید بگم خدایا شکرت ؟ واسه چی باید هی فکر کنم حتما مصلحت خداست ؟ واسه چی باید فکر کنم حتما میخواد امتحان کنه ؟ واسه چی باید فکر کنم حتما بدتر از این میخواسته پیش بیاد ؟ واسه چی باید همه ی اینها را فکر کنم هی بگم خدایا شکرت ؟ خوب یه بار هم خدا یه کاری بکنه من بفهمم رابطه دو طرفه است . دیشب شدید شاکی بودم ازش . الان هم همین طور ، ولی چون زود عصبانیتم فروکش میکنه ، یه کم بیخیالش شدم . پی نوشت اول : - ذهنتون خلاف نره ! اونی که پیام داده و تلفن زده خانم بوده پی نوشت وسط : - دنیا واقعا کوچیکه پی نوشت آخر : - یه جایی خوندم (نمیدونم از نیچه یا شریعتی !؟) نوشته بود: خدا ما را دوست دارد چون ما را خلق کرده است آدمهاي زيرک ميگويند: انسان خدا را خلق کرده است آيا انسان آنچه را خلق کرده است نبايد دوست داشته باشد؟ اما يه جاي اين استدلال مي لنگه! شما چی میگید ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:14 توسط کارمند |
|
|
می دانم که چیزی هست این بار بدون کفش های آهنین آهن هم در گرمای وجودمان آب خواهد شد می توانم؟؟؟؟؟
---- پ.ن 1 بد جوری درگیرم . با خودم . با فکرم . با زندگیم . با خیلی چیزها پ ن 2 بد جوری درگیرم . پ ن 3 هنوز نفس میکشم . پ ن 4 توی مرور خاطراتم , بغض های بسته زیاد بود ولی بغض شکسته ...!! پ ن 5 چند روز پیش سفر ریاست جمهور رو داشتیم دیدنیهای خوبی دیدیم تویه فرودگاه . خلاصه حوصله ندارم . پ ن 6 درگیرم . پ ن 7 رسیده ام به انتها به نقطه سیاه عشق ... به هیچکس نگو که من .... پ ن 8 به این میگن بدبختی با طعم توت فرنگی وقتی که فکر می کنی بدتر از این نمیشه و هی میشه و میشه و میشه .... و اونوقت ... پ ن 9 با توام که داری به گریه م می خندی ... پ ن 10 باز با خدا درگیر شدم . هیچ وقت به من توضیح نداد علت این همه تناقض چیه ؟ تو کار بنده هاش هم موندم . علت این همه تناقض تویه بندهاش چیه ؟ پ ن 11 کممممممممممممممممممممممممممممممممممممک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:6 توسط کارمند |
|
|
اول اینکه : به نظر شما آیا عشق توهم است و خواسته خودخواهانه مان برای دست یابی به ارضاء نفس ؟ یا به گونه ای دیگر است ؟ دوم اینکه : - از تهران برگشتم . - مکان هتل هما بود میدان ونک . خوب بود . - سرما خورده بودم حالم چندان مناسب شیطنت نبود . - از فرودگاه اصفهان که اومدم شهرکرد قبل از رفتن به خونه رفتم دکتر با سرمی که به دستم وصل شده بود رفتم خونه . یه کم تعجب برانگیز بود برای اهل خونه . - موبایلم توسط امداد های غیبی پولش پرداخت شد و وصل شد . مثل اینکه تویه وبلاگ نوشتن هم بی اثر نیست .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:24 توسط کارمند |
|
|
۱- دیروز پرواز انجام شد . من کانتر بودم . یه مسافر بلیط الکترونیک داشت و برای ما مسئله ساز شد . امرو تماما دنبال کار اون مسافر بودم . آخه ممکنه بابت این مسافر NIF بشیم .
۲- حالم اصلا خوب نیست . از دیروز مریض احوالم . مشکلات سیستماتیک پیدا کردم . بیماریم مستقیم با اعصابم در ارتباطه و همین منو کم حوصله کرده . ۳- امروز تویه اداره دستم سوخت . فوضولی کردم رفتم سرک بکشم ببینم غذا چیه ! قاشق رو که برداشتم تموم وجودم رفت روی هوا . کف دستم جزغاله شد . قاشق رویه حرارت مستقیم آتیش بود . کف دستم و سه تا از انگشتام آسیب دیده . الان که دارم تایپ میکنم دست چپم تویه کاسه ی آبی هست که گذاشتم روی میز . آی میسوزه بی پدر . ( از شما پنهون نباشه رفتم تویه دستشویی کلی گریه کردم . ) ۴- آخر هفته میخواییم بریم محلات تفریح . (بی حرف پیش ) ۵- فردا شب مهمون داریم اصلا حوصله مهمونی رو ندارم . از الان ناراحتی مثل خوره خونمو میخوره . ۶- هفته آینده تهران کلاس هستم . ۳ روز . ۷- کشته منو این رئیسمون با این همه ادعااااااااااااااااااااااااااااااش . (برمیگرده به قضیه بلیط الکترونیک . ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:20 توسط کارمند |
|
|
1- زنده ام. روزی چند بار نفس می کشم. هفته ای هفت روز کار می کنم. ماهی دو بار دلم یاد خدا می کند و سالی هیچ بار دلم هری می ریزد پایین. این چند وقت ، بارهای زیادی بود که صفحه وبلاگ را باز کردم تا چیزکی بنویسم. بارها خواستم بنویسم، دلم می آمد اما حوصله ام نه.!!!!! فقط سرکی به کامنتها میزدم و یادداشتی میگذاشتم ، سرکی به وبلاگهای دوستان ... و میرفتم . اما حوصله ام باز نمی آمد . امروز با خودم گفتم حتما بايد يه چيزي بنويسم . 2- مدتیه که هیچ اتفاق خاصی نمی افته. هیچ چیزی نیست که خیلی مهم باشه یا خیلی هیجان انگیز. نه فیلمی میاد که ساخت و اکرانش یه حادثه باشه. نه آلبومی هست که آهنگهاش همه جا شنیده بشه. نه روزنامه ای هست که هر روز به شوق خوندن مطالبش اونو بخریم. نه حتی مسابقۀ فوتبالی که خیلی مهم باشه. نه ازدواج میکنم که ادا و اوصول های مسخره ازدواج وقتمون رو برای چند وقت بگیره . نه ... ، ولی نه ... دلم اتفاقات بد نمیخواد . دلم هیجان میخواد . نه هیجان و نگرانی و دلهره مثل چند روز قبل از عید . نه ... دلم دلهره نمیخواد . 3- یه کتاب پیدا کردم از یه نویسنده که تویه اینترنت دنبالش گشتم ولی چیز خاصی ازش پیدا نکردم . نوشتنش جالبه . انگار داره با خودش حرف میزنه . این صفحه رو به نیت شما باز میکنم . آخه من اصولا با هر نوع کتابی که یه کم ادبی باشه فال میگیرم . نیت کن ... " بعضی ها از بس عاشق نمی شوند ، از حسودیشان قیچی را بر میدارند و میخواهند عشق را از هر چه زندگی است ببرند و نابودش کنند . اما حتی ریزه های عشق هر جا بیفتد،رشد میکند و دوباره جوانه می زند و درختی میشود که باز عاشق ها ، زیر سایه اش بازی عشق را میتوانند تمرین کنند . " 4- چند وقتی هست دارم به این فکر میکنم که ای کاش شبی یه بشقاب پرنده ببینم... یه بشقاب پرندۀ واقعی. راستی شما به موجودات فضایی اعتقاد دارین؟! 5- چند وقتی هست رابطه مو با خدا بهتر کردم . قبلا ازش میخواستم تقاص کسی که حرف ناروا میزنه رو بده تا من به عینه ببینم خدا جای حق نشسته . هیچ وقت این اتفاق نیافتاد و خدا هیچ وقت به من نشون نداد که جای حق نشسته . و میدیدم به اونهایی نفع میرسونه که حرف ناحق ، تهمت ، افتراو ... و... و... میزنند و حتی نماز هم نمیخونند و این منو به اوج تردید رسونده بود . یه وقتهایی سر این مسائل بحث میکردم ولی مش نرگس میگه :خدا دوربین و دیر خیز . همین همکارمون هم میگه : خدا داره به آدمهای بد این فرصت رو میده تا خودشون رو اصلاح کنند . میپرسم اگه با حرفهاشون با آبروی کسی بازی کنند یا دلش رو بسوزونند هم باز میخواد فرصت انجام اینکار رو بیشتر بده ؟ میگه خوب حتما اون یکی هم یه کار بدی کرده که داره اینطوری تقاص پس میده . میگه :"چوب خدا صدا نداره ."!!! گاها فکر میکنم همه ی این حرفها توجیحه. اما من یه کم رابطم بهتر شده ، نمیدونم چرا ، بقیه خیلی نصیحتم کردند یا خواسته خودم بود یا به خاطر اینکه یه نفر ازم خواسته بود . اما دنبال بهانه بودم . میخواستم واسه داشته هام (سلامتی جسمی و روحی) ازش تشکر کنم . شاید نماز یکی از راه حل هاش بود . ولی هنوز به خیلی چیزها فکر میکنم . اینکه ما يه مشت گوشت و استخون ، به اين دنيا پا مي گذاريم . تماما نيازمند . مجبوريم محتاج باشيم . خودمون رو به هر چيزي مي سپاريم تا نابود نشيم. هر چي كه قدرت مند تر باشه ، خودمون رو بهش نزديك تر مي كنيم . دست خودمون نيست . تو ذاتمونه . تویه مدرسه تویه گوشمون خوندند که ، يه خدا داريم كه همه بهش محتاجيم . گفتند: براي اينكه زندگي خوبي داشته باشيم باید كاري كنيم كه ازمون راضي باشه . اونایی که اعتقاد خیلی قوی دارند نماز میخونند و روزه میگیرند و ... ولی در اصل باهاش معامله مي كنند . نماز مي خونند كه نعمت هاش رو شكر كنند . كه اگر نكنند ، مي ترسند اين نعمت ها ازشون گرفته بشه . كار خوب مي كنند كه اون دنيا برند بهشت . ولی عملا همه كارها براي خودمونه . مثل اینه که خدا مهم نيست . تنها اهميتش اينه كه مي دونيم به ما نفع مي رسونه . اگه يك لحظه بياد و بگه : "ملت من ديگه براي شما كاري انجام نمي دم" ، حتي يك نفر هم اسمش رو به ياد نمي آره . آره ما آدما اينجوري هستيم .ما عاشق خودش نيستيم . ما عاشق نعمت هاشيم. تا حالا شده ياد خدا بي افتي و چيزي ازش نخوايي؟ ولی من چند وقتی هست بیادشم . 2- و حال اینکه بگویم دلکم چه میخواهد ! دلم باران می خواهد ، نمی باری؟ دلم سبزه می خواهد اول زمستان . دلم دریا می خواهد وسط شهر. دلم آشنا می خواهد میان اینهمه رفیق. دلم کتاب خوب می خواهد وسط اینهمه شاهکار. دلم کسی را می خواهد وسط بهشت. دلم افطار گرم می خواهد وسط صلاط ظهر. دلم گریه می خواهد وسط تاریکی احیا. دلم توبه می خواهد وسط پاکی. دلم رفاقت می خواهد ، رفیق!. دلم ... دلم ... دلم... پی نوشت: - روز پنجشنبه عروسی همکارمه ، همه عازم جشن عروسی هستیم . - از 15 اردیبهشت پرواز هامون دوباره انجام میشه و باید ساعت 4.5 صبح (!!!) فرودگاه باشیم . - قرار شده برای گذراندن دوره FLeet Watch دو روز برم تهران . البته اگه این دوره قبل از امتحانات پایان ترم باشه . - برای پایان ترم اصلا درس نخوندم و همیشه موکول میکنم به امروز و فردا . - موبایلم قطع شده ، پول ندارم پرداخت کنم . - امروز طبق معمول سر میز نهار بحث از طرف آقایون به این سمت کشیده شد که خانم ها تا وقتی مجرد هستند هیچ مریضی ندارند اما همینکه خطبه عقد خوانده شد و شروع به امضاء کردند تموم بیماریهاشون رو میشه . در این مواقع زیاد بحث نمیکنم چون من خودم یک نفر اینجا خانم هستم ، ولی امروز گفتم از شوک شدید و وحشتناکی است که از سمت آقایون دچارشون میشه . و ... . اینجا یه حاج احمد داریم که پیر ایران ایر و اداره ست . بازنشسته شده و سنی ازش گذشته خیلی کم حرف یمزنه ولی امروز گفت آخه میدونین چیه خانم ها مقصر نیستند چون شاعر هم گفته : "وقتی خدا تن آفرید ... از برگ گل زن آفرید" !!! و وقتی من برای شعر خونده شده دست زدم اعتراض سایرین بلند شد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:6 توسط کارمند |
|
|
السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا (ع)
اون شب از اون شبها بود ، از اون شبايي كه خالي خالي بودم، پر از خالي... خالي از همه چيز و همه كس اما پر از دلتنگي، که سنگینی این دل تنگ رو نمیتونستم با این جسم نحیف بکشم خيلي تنگ... چشمامو بستم و خودمو در ورودي صحن جامع رضوي دیدم. با لبخند سلام مي دم سلام آقا بازم اومدم. دلم تنگه خيلي تنگ. طبق همیشه از درب باب الارضا وارد صحن شدیم . من و دوستام . ساعت 1 بامداد بود . کنار حوض هشت گوشه وضوخونه گوهر شاد ایستادیم تا یکی از دوستان برای وضو اقدام کنه . کفشهامون رو درآوردیم و وارد صحن شدیم . درهای تو رد تو رو را رد کردیم و به پنجره فولاد رسیدیم . خلوت بود . ولی اون طرف تر یه بچه تقریبا سه ساله تویه بغل پدرش پشت پنجره فولاد نشسته بود و یه پتو دور بچه پیچیده . هنوز اون موقع شب بیدار بود و پشت اون پنجره از امام خودش شفا میخواست . اون لحظه چشمام پر از اشک شد و از خدا خواستم شفای اونو هر چه زودتر بده . اونچه که مصلحتش هست . وارد مرقد آقا شدیم . تقریبا لوغ بود . ایستادم روبروی ضریح با دل پر درد . دو روزی میشد اونجا بودم ولی وقتی به دیدن آقا میآمدم یادم میرفت چی میخوام و یادم میرفت چی باید بگم . ولی اون روز و اون شب حسابی دلم گرفته بود . آماده شدم برای زیارت . نمیخواستم با فشار و زور جلو برم . ایستادم شاید جای خلوتی پیدا بشه . دستم که به ضریح رسید اشک از چشمام جاری شد . امااااااااااااااااااااااااام رضااااااااا دلم خیلی گرفته و اون علتش رو میدونست . ازش خواستم کمکم کنه . تا صبح اونجا بودیم و بعد از اذان خدام های آقا مراسم جارو کشی رو اجرا کردند که بسیار عرفانی بود . یادش خیر . باز اینجا هم که هستم دلم تنگه .. دلم برای آرامش كربلايي صحن جمهوري تنگه.دلم برا صداي قدماي زائرا تنگه، دلم برا دينگ دينگ ساعت حرم تنگه. برای دو ركعت نماز خوندن تو حرم، براي يه امين الله، دلم براي لحظه آخر سر در باب الارضا كه طيق معمول هميشه ميگم آقا ممنون كه دعوتم كردي اون موقعه اي كه مي خواهم گريه نكنم اما چشمام پر اشك ميشه و با كلافگي ميگم خداحافظ تنگه. پی نوشت : - حتما واستون تعجب داره منو اینطوری میبینین ، ولی آدم و دلِ تنگ . - سفر خوبی داشتیم و بسیار خوش گذشت ، انشاء اله قسمت شما . - دعا کنید امام رضا (ع) نیت منو برآورده کنه . دعا کنید تنهام نذاره . - یه خانمی کنار خیابون جلوی بازار رضا واسم فال گرفت . خیلی اتفاقی بود ، ولی خیلی واقعیتها رو گفت . رفتین اونجا بگین نرگسی سیاه ، نشونیشو بهتون میدن . - |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:8 توسط کارمند |
|
|
شهرکرد. اتوبوس قرمز سیر و سفر، امروز در میان خواب و بی خوابی مسافرانش دارد بی قراری های مرا زوزه می کشد و انگار سرمست تر از همیشه می رود تا مرا در آغوش شهری بزرگ رها کند . برای لحظه ای از خوابی که نداشته ام بیدار می شوم... انگار دررنگی چشم های نا آرامم خورشید ظهر زمستان فولاد شهر آرمیده است... حالا وقتی چشم باز می کنم ساعت 14:30 ظهر به وقت روزنگار های من است و من پا به پای کسانی که برای نماز، خود را روی سجاده های مسجد می ریزند از اتوبوس پیاده می شوم. دو رکعت تا چشم های او راه است و من می توانم پیرهن چاکی این شوق ملموس را در سرمای پایانی دهم اسفند با تمام وجود احساس کنم. من یک ایلیاتی آشیان گم کرده ام....مثل خودم ...مثل خودت...مثل خودش.... مثل همه ی ما که دور افتاده ایم از هوای گرگ و میش حوالی ماه.... یک نفر باید مرا دخیل ببندد به آفتاب...دخیل ببندد به اذان ریخته بر مناره های بنفش آبی صبح.... به صدایی که از سینه کش کوه به جانم می ریزد.... من نذر کرده ام چشمهایم را . امروز تهرانم....شاید در یک قدمی گمکرده تو....شاید دارم از پیاده رویی می گذرم که روزی عطر تو در آن پیچیده است....فکر می کنم در میدان آزادی، رازی نهفته است....از نظام آباد تا بهبودی دارم تو را نفس می کشم....احساس می کنم دنبال چشمهای قهوه ای کسی هستم که سال ها پیش مادرم توی فال قهوه ، مژده آمدنش را داده بود....دنبال کسی که سایه سایه با من است با همان چشمان تبداری که از طراوت باران و بهار رنگ یافته است.... ، من سردم است....من توی خیابان های تهران گم شده ام میان بوق بوق ماشین ها و همهمه ی آدم هایی که مرا نمی فهمند...سرگشتگی مرا می بینند و بروی خود نمی آورند....میدان آزادی دور سرم می گردد و من هم ... می گردم . تا به خودم می آیم دارم پله های ساختمان آموزش را بالا میروم . برد طبقه دوم ، برنامه کلاسی ، اتاق 202 ، دوره سوپر وایزری ، درب کلاس را میزنم و مردی خوش رو به عقب برمیگردد و با لبخندی مهربان مرا به کلاس دعوت میکند و بعد ها فهمیدم که چه دل صاف و چه وجود شفافی دارند این اهالی شهرستانها . و این شروعی برای دو هفته جنگیدن در این شهر گرگ نما است . مینشینم بر روی صندلی و تنها با لبخندی بر دختری ترک زبان ، منتظر ثانیه های معصوم ظهر میمانم. تجریش ، میدان قدس ، پاساژ قائم باید چه حالی داشته باشد وقتی این همه آدم را گوشه ی خیابانها ، پیاده رو ها، گرم در آغوش می گیرد. من آرام و خموش همراه با راهنمایی معصوم ، دختری از اهالی شهر ریخته ام توی این خیابان غریب و دارم به دنبال چیزی یا کسی می گردم که حالا تنها یک سلام با خط لبهای او فاصله دارم. حالا که چند خاطره از خواب پریشان دیروز گذشته است اینجا تنها منم ... و میلیون ها آدمی که دلدادگی های مرا می بینند و بروی خود نمی آورند....تلاطم دود را در چشم های من می بینند و چیزی از غریبی من نمی فهمند.... تهران را پیش رو داریم و خاطره قشنگ امروز را پشت سر... من نگاهی به پایین می اندازم.... باران اسفند ماه همچنان بی چتر در آن گوشه دنج خواهند نشست و تکرار خواهند کرد همه سال های بی پرنده و باران را . [ آزادی آزادی آزادی....آزادی یه نفر... آزادی...خانم شما آزادی؟...نه... میرم فرودگاه ] تا به خودم می آیم می بینم داریم به فرودگاه نزدیک می شویم... ثانیه هایی دیگر، باز بین هزاران ماشین و آدم گم می شوم... سر شب رفته ام چند تا از خیابانهای دور و بر را گشته ام..... خیابان های بی عبور و مرور طالقانی دلتنگی مرا بیشتر می کنند.....من توی این کوچه پس کوچه ها دنبال چشم های آشنای کسی می گردم که دیروز را با بی تابی های من همراه بود.... چقدر دوازده شب زود است....چقدر زود می گذرند این ثانیه های سرد گویا در این شهر همه چیز بی قانون است و بی در و پیکر . . . . . . . . و این دو هفته نیز میگذرد . به خانه برگردم.....توی مترو مجال کوتاهی است تا قدری نفس بکشم بعد ازآن لحظه های تلخ سکوت ، امروز و همه روز های تلخ و شیرین گذشته را مرور کنم. [مسافران محترمی که قصد ادامه مسیر به سمت ایستگاه شهر ری را دارند در این ایستگاه از قطار پیاده شده و با توجه به تابلوهای راهنما وارد خط 1 شوند] برایم دست تکان میدهد این شهر گرگ صفت وقتی قطارهای شلوغ مرا ازاو دور می کنند...مثل وقتی که می ترسیدم بین شلوغی آدم ها گم شوم... [ ایستگاه بعد، حسن آباد ] نمی دانم چطور شد که ایستگاه را نفهمیدم . دخترکی لباسی قرمز بر تن و داخل مترو گل میفروشد . شب عید است و مردم در تقلای خرید . [ایستگاه بعد، دانشگاه امام علی] پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است گردنده فلک بر سر کاری بوده است [ایستگاه بعد، میدان حر] یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا [ایستگاه بعد، نواب صفوی] میروم آهسته هر دم، در کنارم این همه غم ... [ایستگاه بعد، آزادی] دارم می روم اما کسی در من سر برگردانده است و تو را نگران است...دارم می روم اما پاهایم به زمین چسبیده اند....چه شده ای مرا .... من اعتراف می کنم به دیوانگی های خودم.... من اعتراف می کنم به بی تابی های این روزها...من اعتراف می کنم که داشتم برای رفتن هر روز لحظه شماری می کردم.... من اعتراف می کنم که دارم بزرگ می شوم. مترو می ایستد و من رد این ایستگاه پیاده میشوم . تقاطع شادمان . سواری میگیرم برای فرودگاه . نه بلیط دارم و نه اسمم در لیست انتظار جایی ثبت شده . میروم سریع و تند . ضبط ماشین راننده تاکسی روشن است و به آرامی زمزمه میکند . به نظرم آهنگ قشنگ امد . موبایلم را روشن میکنم و صدا را ضبط میکنم . کنار قطره اشکم هزار خاطره دفنه اینقدر خاطره داری که گویی قد یه قرنه درسته با منی اما به این بودن نیازارم تو که حتی با چشماتم نمیگی آه دوست دارم به فرودگاه میرسیم . ترمینال 2- پروازهای داخلی . با شماره مسئول ترافیک مسافر تماس میگیرم . - الو آقای امجدی ؟؟ - بله - از همکاارن ایستگاه شهرکرد هستم - وای ی ی ی خانم چقدر دیر ... عجله کنید . خوشبختانه ایستگاه بازرسی زیاد گیر نداد ، شاید به دلیل اینکه لباس فرم تنم بود . کارت پرواز را گرفته و سوار برهواپیما به سمت شهر خودمان . -------------------------------------- |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:4 توسط کارمند |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من " دوشيزه مكرمه " هستم ، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود . من " زوجه " |